تبليغاتX
در این دنیا کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
نجــــوای نیلوفـــرانه

نجــــوای نیلوفـــرانه

..:: عشق یعنی ..... ::..

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس...

وقتی

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چی با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهای ديگه نیست ، يه چيزی داره که اونای ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويی

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت10:27توسط نیلوفر | |

نجوا

+نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت21:32توسط نیلوفر | |

آواز عاشقانه‌ی ما در گلو شکست

 

آواز عاشقانه‌ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند

تنها بهانه‌ی دل ما در گلو شکست

سر‌بسته ماند بغض گره‌خورده در دلم

آن گریه‌های عقده‌گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای، های‌های‌ِ عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود

خوابم پرید و خاطره‌ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا‌تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست


 

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت19:18توسط نیلوفر | |

آسمان هست من هستم مثل یک پرستوی مهاجر با حسی غریب                     

اما نه برای تو و نه برای هیچکس در کنار این مردم شاید حضور صدایی              

نتواند نگاههایی چنین سنگین را جا به جا کند شاید برای باور وجودم اثباتی لازم

باشد اما من وجود دارم برای تنهایی دیوارهای اتاق برای انتظار قلبهای بدون عکس

برای ترک خوردگی روح باغچه من هستم با قلبی شکسته                             

اما در حال تپیدن

جدا از همه بودنها همانطور که آسمان هست

+نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت21:4توسط نیلوفر | |

پنجره هاي قلبت رو وا بکن

روشني صبحـو تماشا بکن


گلايه ها رو خط بزن عزيزم


اگه بدم تو اون حاشـا بکن


مدادو ور دار و يــه دريــا بکش


عکس چشامو با يه رويا بکش


بال نسيـــم روي ابـــرها بکش


يه حس خوبو واسه فردا بکش


  محبتـــو با رنگ آبـــــي بـــکش


يه کـــوچه با گــل اقاقي بکش


با حس پاکت تــوي دفتر عشق


يه نقشي از عشق خدايي بکش


 

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت23:8توسط نیلوفر | |

 

در جاده جواني ، خواهي عقب نماني

 

بايد كه اسب فكرت تا بيكران براني

 

عمر گران خود را ارزان مبازي و مفت

 

پيري عزا نگيري در ماتم جواني

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت22:36توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت16:26توسط نیلوفر | |

 

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

 ما تنها می مانیم و این تقدیر ماست

+نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت18:54توسط نیلوفر | |

 ای خدا                                                                         

دیگه دنیا واسه من تاریکه

زندگی کوره رهی باریکه

آخر قصه ی من نزدیکه

این منم از همه جا وامانده

از همه مردم دنیا رانده

رانده و خسته و تنها مانده

+نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت18:17توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت0:21توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت0:17توسط نیلوفر | |

 

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش می شه عروس ماهی ها

 

شاه ماهی می شه همسرش

 

ماهی باورش نبود  تور اگه بندازن سرش نگاه گرم  ماهیگیر می شه

 

نگاه آخرش.

  

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت18:42توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت18:39توسط نیلوفر | |

شبـــــی پرسیدمش با بی قراری

                                         به جز من کسی را دوست داری؟

ز چشمش اشک شد از شرم جاری

                                        میان گریه هایش گفت آری

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت18:37توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت23:10توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت19:41توسط نیلوفر | |

                 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت23:51توسط نیلوفر | |

زني مي رفت  مردي او را ديد و دنبال او روان شد  زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟

 مرد گفت: برتو عاشق شده ام .

 زن گفت : برمن چه عاشق شده اي  خواهر من از من خوب تر است و از پس من مي آيد  برو و بر اوعاشق شو .

 مرد از آنجا برگشت و زني بد صورت ديد  بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟

 زن گفت : تو راست نگفتي  اگر عاشق من بودي  پيش ديگري چرا مي رفتي ؟

 مرد شرمنده شد و رفت.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت22:44توسط نیلوفر | |

شيشه دل را شکستن احتياجش سنگ نيست اين شقايق با نگاهي سرد پرپر ميشود

+نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت22:39توسط نیلوفر | |

پاییز تنها به فصل عشق نماند  پاییز یک درس هست

      برای انسانیت  به زوال رفتن دراوج زیبایی  

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت22:32توسط نیلوفر | |

شايدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايدكرد

خبري ازدل پر دردگل ياس نداشت،

بايد اين گونه نوشت

هرگلي هم باشي

چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبار است.

 

 

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت16:18توسط نیلوفر | |

 

                                 بیا در ساحل غمناک بودن

                             برای لحظه ای یک رنگ باشیم

                              بیا تا مثل شب بوهای عاشق

                              شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم

                             بیا تا در لحظه ی سرخ نیا ییش

                           رو در روی ابر پاک و ساده باشیم

                              بیا هر وقت باز باران بارید

                          برای دیدن رنگین کمان اماده باشیم

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت16:13توسط نیلوفر | |

هیـچ فـکر نمی کردم..........

به جـرم عاشقـی اینـگونه مجـازات شـوم.............

دیـگر کسـی به سراغــم نخواهد امد....................

قـلبم شـتابان میـزند شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام                  

 

و من تنـهایـــــی خود را در اغوش می کشم.......

تنها ماندم..........

 

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت16:7توسط نیلوفر | |

اگر باد بودم می وزیدم

اگر ابر بودم می باریدم

اگرمهر بودم می تابیدم

اگر خدا بودم می افریدم تا بدانی دوستت دارم......

 

 

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم

اگر مهر بودی در پرتوت خود را گرم می کردم

اگر باد بودی خود را همچون برگ خزان به دستت می سپردم

اگر خدا بودی به تو ایمان می اوردم تا بدانی دوستت دارم............

 

 

اگر هیچ بودی ز تو ابر سپیدی می ساختم

از تو خورشید با شکوهی می ساختم

تو را نسیم ملایمی میکردم

از تو خدای بزرگی می ساختم

تا بدانی فقط تو را دوست دارم............

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت16:1توسط نیلوفر | |

مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني مي رسد روزي که احساس مرا باور کني...

 مي رسدروزي که نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني...

مي رسدروزي که تنها ماند از من يادگار نامه هاي کهنه اي را که با اشکت تر کني...

مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس امروز مرا باور کني...

 

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت15:53توسط نیلوفر | |

  

+نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت16:27توسط نیلوفر | |

 از يه شكلات شروع شد     من يه شكلات گذاشتم تو دستش      اونم يه شكلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم             اونم بچه بود          سرم رو بالا كردم         سرش رو بالا كرد

گفت:" كه منو ميشناسه"       خنديدم       گفت :"دوستيم؟"              گفتم: دوست دوست

گفت:" تاكجا؟"    گفتم .دوستي كه تا نداره

گفت:" تامرگ"           من كه گفتم. تا نداره

گفت:"باشه تا پس از مرگ"           گفتم. نه نه نه تا نداره

گفت :"قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده مي شند     يعني زندگي پس از مرگ  باز هم با هم دوستيم    تا بهشت تا جهنم    تا هر كجا باشه منو تو باهم دوستيم.

خنديدم  و گفتم.تو تا هرجا كه دلت مي خواد يه تا بذار ، اصلاً يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا       اما من اصلاً براش تا نمي ذارم

نگاهم كرد        نگاهش كردم

باور نمي كردم     مي دونستم اون مي خواست دوستي ما حتماً تا داشته باشه

دوستي بدون تا را نمي فهميد

گفت:" بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم"                 گفتم .باشه تو بذار

گفت:"شكلات ، هربار همديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو يكي مال من"

گفتم: باشه       گفت :"باشه

هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش اونم يه شكلات ميذاشت تو دست من

همديگه رو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم دوست دوست

من تندي شكلاتم رو باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهنم و تند تند مي مكيدم

مي گفت :"شكمو      تو دوست شكموي منی

و شكلاتش رو مي ذاشت توي صندوقچه كوچو لوش

مي گفتم. بخورش    مي گفت:"تموم ميشه ، مي خوام تموم نشه، براي هميشه بمونه"

صندوقش پراز شكلات شده بود           هيچ كدومش رو نمي خورد        من همه شو خورده بودم

گفتم.اگه يه روز مورچه ها شكلاتاتو بخورند يا كرما ، اون وقت چيكار مي كني؟

گفت.مواظبشون هستم ، مي خوام نگه شون دارم تا موقعي كه دوست هستيم

من شكلاتامو مي ذاشتم تو دهنم و مي گفتم: نه نه نه دوستي كه تا نداره

1 سال

          2سال

                    4سال

                              7سال

                                       10 سال

                                                     20 سال شده بود

 

  اون بزرگ شد                 منم بزرگ شدم 

من همه شكلاتامو خوردم    اون همه شكلاتاشو نگه داشته بود

  اون اومده امشب تا خداحافظي كنه    مي خواد بره    بره اون دور دورا مي گه ميرم اما زود بر مي گردم

من كه ميدون ميره وبر نمي گرده   

يادش رفت به من شكلات بده    من كه يادم نرفت!   يه شكلات گذاشتم كف دستش اين براي خودت

يه شكلات گذاشتم كف اون دستش !  گفتم : اينم  آخرين شكلات براي صندوقچه كوچيكت!

يادش رفته بود ديگه صندوقي داره براي شكلاتاش

هر دو تا رو خورد                 مي دونستم دوستي اون تا داره                 مثل هميشه!

خوب شد همه شكلاتامو خوردم        اما اون هيچكدوماشو نخورد  

حالا با يه صندوقچه پر از شكلاتاي نخورده چيكار ميكنه؟؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت16:14توسط نیلوفر | |

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي

ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم.

اين بود آخرين حرفت و رفتي ....!

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم.

نمي دانم چرا رفتي ...؟

نمي دانم چرا ....؟

شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ...؟

تا كي ...؟

براي چه ...؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

من بي تو تمام هستيم از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام ، برگرد ...

برگرد و ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

در امواج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا؟

شايد به رسم عادت و پروانگي مان

                 باز براي خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ....

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت21:13توسط نیلوفر | |

هيچ وقت نخوا دلت پيشه دل كسي ديگه باشه

چون اين دنيا اينقدر كوچيكه كه دو تا دل پيشه هم جا نمي شن

اما اگه تونستي دلتو پيشه دلي بزاري

هيچ وقت دل از دلش نكن

چون اين دنيا اينقدر بزرگه  كه اگه دلي رو گم كني هيچ وقت

پيداش نمي کني

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت18:31توسط نیلوفر | |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترین قلب را در تمام این منطقه دارد جمعيت زياد جمع شدندقلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

+نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت11:13توسط نیلوفر | |